راه میرفت

خانمی بود برای خودش

خودش به تنهایی

چادری داشت و مرتب

موهایش اما نامرتب، آشفته، زیر چادرش پنهان بود

خسته

راه میرفت

دورتر دورتر دورترهااااا

نگاه را میدزدید

از معشوقه اش

قلبش اما تند میزد

زانوانش

خسته

/ 0 نظر / 22 بازدید